چترعطر باران را می پراند
ای کاش در گذشته این طور میبودم:
ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز
کان سوخته را جان شد و آواز نیامد
این مدعیان در طلبش بی خبرانند
آن را که خبر شد خبری باز نیامد
وضعیت الانم خیلی شبیه این جمله شریعتی هست که میگه:
ادامه این مطلب رو رمز گذاشتم،اونای که دوستم دارند بهم بگند رمز را بهشون بدم.ببخشید

ادامه مطلب
بعد از این ای دوست،با خشم تو عادت می کنم
بعد از این شب را به باغ عشق دعوت می کنم
هر چه دارم،هر چه دارم،می گذارم پیش رویت
روح خود را مثل نانی با تو قسمت می کنم
می گذارم شب بماند،گر تو شب را خواستی
می روم با کاروان صبح صحبت می کنم
رشوه خواهم داد خورشید طلایی را به زور
با فریبی کهنه در حرفم سماجت می کنم
بعد از این در خود صدای آرزو را می کشم
یعنی ای همراه،حالت را رعایت می کنم
آرزوهایم،غزلهایم، همه از آن توست
می نشینم بعد از این با خویش خلوت می کنم
مثل آیینه است عشق ما،نباید بشکند
بعد از این در حفظ این آیینه دقت می کنم
پیام بهتاش

بي قرار توام و در دل تنگم گله هاست
آه! بي تاب شدن عادت كم حوصله هاست
مثل عكس رخ مهتاب كه افتاده در آب
در دلم هستي و بين من و تو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقي دارد؟
"بال" وقتي قفس پر زدن چلچله هاست
بي تو هر لحظه مرا بيم فرو ريختن است
مثل شهري كه به روي گسل زلزله هاست
باز مي پرسمت از مسئله دوري و عشق
و سكوت تو جواب همه ي مسئله هاست
فاضل نظري

فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای؟
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم میزنی
دردم از لیلاست آنم میزنی
خسته ام زین عشق دلخونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو، این لیلای تو......من نیستم
گفت ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم
سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا را در دلت انداختم
صد قمار عشق یکجا باختم
گفتم عاقل میشوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی...
دیدم امشب با منی گفتم بلی...
مطمئن بودم به من سر میزنی
در حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلا که خارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم

حال دل با تو گفتنم هوس است
خبر دل شنفتنم هوس است
طمع خام بین که قصه فاش
از رقیبان نهفتنم هوس است
شب قدری چنین عزیز و شریف
با تار و زخفتنم هوس است
وه که دردانه ای چنین نازک
در شب تار سفتنم هوس است
ای صبا امشبم مدد فرمای
که سحرگه شکفتنم هوس است
از برای شرف به نوک مژه
خاک راه تو رفتنم هوس است
همچو حافظ به رغم مدعیان
شعر رندانه گفتنم هوس است

باز کبوتر دلم بال و پری گشوده است.....باز هوای دیدن صاحب خود نموده است
باز رهیده از قفس تا که رود به بام تو.....باز زدل خیال تو , تاب و توان ربوده است
*******************************
مونس تنهائی من, باز دلم تنگ تو شد......نام تو نغمه لبم, هرنفسم رنگ تو شد
بغض گسسته در گلو, دیده فشانده اشک شوق.....قلب شکسته در میان, هرطپش آهنگ تو شد
*****************************
سوی تو ای راحت جان, غرق سرور آمدم......همسفر گردوغبار, از ره دور آمدم
مامن دلهای غمین, سایه ایوان طلا......من بطواف گنبد ومضجع نور آمدم
*******************************
زخاک توس می جهد, ستارگان به آسمان......شمس همیشه در طلوع, مهر کران خاوران
سجده گه اهل فلک, بوسگه حور و ملک.......بارگه قدس رضا, منشا فیض عرشیان
*******************************
باز صدا کنم ترا, ای سر و سامانی من......در گذر از حادثه ها, یار پریشانی من
سائل و مسکین توام, حاجت من وصال توست.....از در خود مران گدا,شاه خراسانی من
*****************************
از لب دریای کرم ,جرعه ای کن نصیب من.....تشنه التفات تو, این دل بی شکیب من
در غم و اندوه و بلا لطف و عنایتت مزید......یار همیشه آشنا, دادرس غریب من

كوله پشتي اش را برداشت و راه افتاد.
رفت كه دنبال خدا بگردد و گفت: تا كوله ام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.
نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود، مسافر با خنده اي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن؛
درخت زيرلب گفت: ولي تلخ تر آن است كه بروي و بي رهاورد برگردي. كاش مي دانستي آنچه در جست وجوي آني، همين جاست...
مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه مي داند، پاهايش در گِل است، او هيچ گاه لذت جست وجو را نخواهد يافت.
و نشنيد كه درخت گفت: اما من جست وجو را از خود آغاز كرده ام و سفرم را كسي نخواهدديد؛ جز آن كه بايد.
مسافر رفت و كوله اش سنگين بود. هزار سال گذشت، هزار سالِ پر خم و پيچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و نااميد. خدا را نيافته بود، اما غرورش را گم كرده بود...
درخت گفت: چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري.اما آن روز كه مي رفتي، در كوله ات همه چيز داشتي، غرور كمترينش بود، جاده آن را از تو گرفت.
حالا در كوله ات جا براي خدا هست و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت...
دست هاي مسافر از اشراق پر شد و چشم هايش از حيرت درخشيد و گفت: هزار سال رفتم وپيدا نكردم و تو نرفته اي، اين همه يافتي!
درخت گفت: زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم ، و پيمودن خود، دشوارتر از پيمودن جاده هاست ...
اين داستان برداشتي است از فرمايش حضرت علي
"من عرف نفسه فقد عرف ربه"
آن کس که خود را شناخت به حقيقت خدا را شناخته است...
قربان صداقت و صفای خودمان
ماییم و دل پاک و خدای خودمان
در شهر شما نمیتوان عاشق شد
باید برویم به روستای خودمان


ای روستای خفته بر این پهن دشت سبز
ای از گزند شهر پلیدان پناه من
ای جلوه ی طراوت و شادابی و شکوه
هان! ای بهشت خاطره ای زادگاه من!
باز آمدم به سوی تو زان دور دورها
زانجا که صبح می شکفد خسته و ملول
زانجا که ماه در افق زرد گونه اش
در کام ابر می خزد آهسته و ملول
باز آمدم که قصه ی اندوه خویش را
با صخره های دامن تو بازگو کنم
وندر پناه سایه ی انبوه باغ هات
گلبرگ های خاطره را جست و جو کنم...
ادامه مطلب

نشسته بود روي زمين و داشت يه تيكه هايي رو از روي زمين جمع مي كرد.
بهش گفتم: كمك نمي خواي؟ گفت:نه.
گفتم: خسته مي شي بذارخوب كمكت كنم ديگه.
گفت: نه خودم جمع مي كنم.
گفتم:حالا تيكه ها چي هست؟بد جوري شكسته معلوم نيست چيه؟
نگاه معني داري كرد و گفت:قلبم. اين تيكه هاي قلب منه كه شكسته. خودم بايد جمعش كنم
بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق؟آدماي اين دوره زمونه دل داري بلد نيستن.
وقتي مي خواي يه دل پاك و بي ريا رو به دستشون بسپري هنوز تو دستشون نگرفته ميندازنش زمين و مي شكوننش......
ميخوام تيكه هاش رو بسپرم به دست صاحب اصليش اون دل داري خوب بلده
آخه مي دوني اون خودش گفته كه قلبهاي شكسته رو خيلي دوست داره
ميخوام بدم بهش بلكه اين قلب شكسته خوب شه.
تيكه هاي شكسته ي قلبش رو جمع كرد و يواش يواش ازم دور شد. و من توي اين
فكر كه چرا ما آدما دل داري بلد نيستيم موندم
دلم مي خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو مي سپردي دست هر كسي؟
انگاري فهميد تو دلم چي گفتم. بر گشت و گفت: دلم رو به
دست هر كسي نسپردم اون براي من هر كسي نبود.
| Design By : Night Melody |


